دل مجنون
تنها تو را مى‏پرستیم و تنها از تو یارى مى‏جوییم

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

روزی که به دنیا آمدم گریه کردم و با گذشت هر روز بیشتر می فهمم که چرا آن روز گریه کردم

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

همواره آغاز پدید آمدن فتنه ها ، هواپرستی وبدعت گذاری در  احکام آسمانی ست ..      

 پس اگر باطل با  حق مخلوط نمی شد ،بر طالبان ، حق پوشیده نمی ماند و

اگر حق از باطل جدا و خالص  می گشت ، زبان دشمنان قطع می گردید   

  اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می گیرند و به هم می آمیزند ،،،

آنجاست که شیطان بر دوستان خود چیره می گردد و تنها آنان که

مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات خواهند یافت

***********************************************

اینجا سعادت آباد است ، وزارت علوم و من اینجام 

 قول نمی دم شاید فردا اینجا نباشم !!

چون انگار از اولش قرار بوده یکجا نباشم 

مسافر مسافر چه شهر به شهر چه دنیا به دنیا 

جای خودم خالی چند روز پیش بعد یکسال  سری زدیم به ارومیه

ارومیه همان شهری که نه به انکه هر بلایی که خواست سر ما آورد و نه به آنکه رخت تاهل برتنمان کرد 

بیاد باغهای نازلو  با گل های گیلاسش * دانشکده دامپزشکی اش *  انجمن اسلامی اش  *
 
کانون فیلم وعکس اش * بندش * اردو مشهدش* پارک زیبای جنگلیش*سایت آزادگانش* 

   آپارتمان زشت  بهارستانش*  آزمایشگاه انگل شناسی اش*چی چست اش*

 تاناکورایش*  دریاچه نمکش * *مغازه ای بنام آفاقش  *

مارمیشو و دره شهدایش  * صاحبخانه خوبی بنام دکتر باتوانی اش *

      عرق نعناهایی که جای آب می خوردیش* 

نماز جمعه هایش که  اگه ارومیه ای نبودی خطبه هاشو زیاد متوجه نمی شدی * 

جاده نازویش که از بس شبا تو سرما  کنارش منتظر ماشین بودم *

به یاد اون شبی که  از پارک جنگلیپیاده تا نازلو رفتم  *

   به یاد دوچرخه ام*  به یا شبهایی که تو پارک تخم مرغی میدویدم *

 به یاد محاسن بلندی که کسیغیر خودم دلیلشو نفهمید*به یاد دوستان* 

به یاد شب امتحانات*به یاد شبها تا صبح بیداربودیم * به یاد صبح های که از سحر بیدار می شدیم*

  به یاد حسینیه اش*یرالاما کبابی هایش که ما بیش از یک بار نخوردیمش *

   به یاد ..... وبه یاد  روزهایی که هزار هزار ناله می کردی  از این شهر!!!!!

امان از دل من امان از روزگار
 
 اونقدر به خدا شکایت کردم که کار و شهر و ازدواجو تو یه هفته باهم فرستاد  جوری که بعد از گذشت بیش از  یک 

 سال هنوزم نمی دونم خوابم یا بیدارم ا!!  شایدم  بیدارم

به قول رئیس آفاق : آفاق کجا، این جا  کجا! 

طفلکها گناهی ندارن یادشون رفته بود که چند ماهی همراه زمین  و زمان چه ها که

  بر سر مای پا شکسته ی  همزمان همه جا شکسته چه نیاوردند

 اوج هنرشون این بود که خرد جمعیشون بر این حکم کرد که روز عقد ما  نسخه مارو بپیچن

 و با یک خبر خداحافظی  به  فکر خودشون تیر خلاص تو ارومیه به من زده باشن

 نمی دونستن که بابا ما که از بس ، از خودمونو روزگار خوردیم که خیلی وقته  از رو رفتیم

حالا ما که  تازه می خواستیم بعد از چند ماه خود سازی و خود سوزی و پرواز در آسمانها رخت زاهدی کنار بگذاریم 

باید امتحانی دیگر پس می دادیم 

فقط خودشو و خودش فهمید که چه کشیدم !

البته خیلی وقتا به خودم میگم حقته هر بلایی سرت بیاد !

که هر کدوم به نوبه خودش مردشو می خواد *ازدواج * تغییر شغل * تغییر محل زندگی اونم به تهران *


البته اونوقت  شایدم حق داشتن چون الانشم  محمود  ، محمود سالهای پیش نیست .

افسرده بی انگیزه خسته و بی حوصله  ، یک آدم  بی حوصله زود رنج  غرغرو که همش 

  سر  اعتراض داره و   به درد بخش خصوصی که  هدفش صرفا پوله  نمی خوره .

از تهران نپرسید سکوت کنم بهتره 

هوا که عالیه *  هیشکی خالی نمی بنده  *  ارزونی هم که هست آپارتمان 105 متری  

( رهن کامل 65 میلیون  یا 30 تومن پیش 1 میلیون تومن ناقابل اجاره} ) *  خدارو شکر از ترافیک هم خبری نیست *  

احدو ناسی هم ادعای زرنگی نداره*   سیگاری هم نداریم چه برسه به معتاد *

روز که نه حتی شبا هم دست به صندوق صدقات نمی زنن*    تازه تو ادبیات حتی مذهبیاشون 


 اصلا  کلمات ... وجود نداره * تا دلت بخواد جای پارک وجود داره * تا حالام جیبمو تو مترو نزدن قمه هم دست کسی

 ندیدم *  سوسک داره اندازه موشش و موش داره اندازه گربه اش

 
به ما گفتن خیلی کار فرهنگی شده  ،شده این! با این همه همایش پوستر بنر این همه متولی فرهنگی!


   اما خودم احساس میکنم این وسط یه چیزی گم شده ؟   

شک نکنید خوبی های زیادی هم این شهر داره

نماز جمعه اش و مساجد شلوغش امکاناتش پارک هایش و....


همین

به خاطر ادبیات ناقص  اش ،جمله های بی سرو تهش ، وهزاران " اش" دیگرش  عذر می خوام حوصلم در همین
 
 حد بود


باقی بماند تا شاید بعد












دوباره سیب بچین حوا... من خسته ام، بگذار از اینجا هم بیرون مان کنند...

صدای خش خش برگ زرد را فقط پاییز می فهمد

تبر بر ریشه خود می زند این مرد سیاهپوش 

عنکبوت بر نیمکت قلبم نشسته است

 باغبان زیر چشمی مارا نگاه میکند

باخود چه بیرحم می جنگم

کاش می دانستم چه می خواهم

کاش خودم را بیشتر می شناختم 

موهای سفیدم گواه  من است

گاهی امید، گاهی آرزو، و گاهی حسرت 

آسمان آسمانی میکند و دنیا منتظر من نمی ماند

راه کدام است .. نشانم بده 

بگو که پس این شب شبهای دگری نیست 

بگو که عروسک کاغذی ات تنهای غریب نیست

باز پی این خواب پریشان خواهم آمد 

هرچند اگر بیدار باشم






در تنهاترین تنهایی هایم تنها تو بودی ای تنهاترین تنها



دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟           چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت                  آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار                     طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر                       وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد

ساقیا! جام مِی‌ام ده؛ که نگارنده غیب               نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

خواهم رفت با دو پای کودکانه ام گهی تند و گهی خسته اما بارها از خودم می پرسم کجایم!

چگونه رود آنکه نداند کجاست؟


سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای


نمی دانم چرا هر روز فراموش می کنم

فراموش می کنم چه بودم وچه هستم  فراموش می کنم از کجا وبهر چه کاری آمدم

خودم را هرگز نخواهم بخشید حتی اگر تو ببخشی

فراموش میکنم که تنها تو می مانی و بس

در همه لحظاتم تنها تو بودی و تنها بودی و باز تنها تو می مانی

می ترسم ازآن روز که رو به تو می آیم ، تو روی از من بگردانی

مگر غیراز تو کسی را دارم

مگر می شود به عشق کسی دل بست

مگر برای مادر عزیزتر از بچه اش هم کسی هست

رها خواهد کرد هر کس،  کس اش را

بگذار تا دوباره اشک ریزد این چشمان خشکیده من تا شاید آرام شود دلم

با من ای دنیا چه کردی اخرمگرمن مهمان تو نیستم رسم انصاف  نیست

 با من ای دل تو چه کردی آخر این رسم امانتداری بود

انگشت به دندان فشردم تا نشنود کسی صدای شکستنم را اما تو که شنیدی شنیدی صدای بی کسیم را 

مرا دوباره به حال خود رها نکن که ......

در کشتی شکسته زندگی در طوفان غفلت تورا خواندم و جوابم دادی در شب و روزی که جز یاد و بوی تو نبود

آزمودی صبرم را

روزها چشم به در

روزی آمد که دیگر امید و توکل زانو می زد

روزی که دیگر اشکها روان نمی شد

روزی که دیگر مهمان پشت در خانه ات  این بار برنمی گشت

یک بار دیگر بر بنده ات منت گذاشتی

مرا از شهر غصه ام نجات دادی

آرامشم دادی

اما بعد چه کردم

نفرین بر این نفس سرکش

نفرین بر انسان فراموشکار

نفرین برانسان ناسپاس

روزها می گذرد وبار گناهانم سنگینتر می شود

مرا به حال خود رها مکن

سالهاست از خود می پرسم برای چه مرا آفریدی

آفریدی تا ظلم کنم

با همه ی این فاصله هایی که از تو گرفته ام باز هم نزدیکی، نزدیک

راه را برایم نشان ده

در این نبرد نابرابر شیاطین ونفس بر من ، من ضعیف  را یاری ده

آمین یا رب العالمین 

یا الرحم الراحمین

بهر رندان جهان غم و شادی این خاك یكیست

بهر رندان جهان غم و شادی این خاك یكیست    ***  طالب عشق شوید كه همه شیدایی است

به آسمانت نگاه  میكنم

 به ستارگانت نگاه می کنم

به باران رحمتت نگاه می کنم

و زبانم بند تر می شود خود را نمی یابم  تا بگویم چگونه شکرت بجای آورم چگونه صدایت کنم تا بشنوی .

میدانم که نیک می دانی درد دلم چیست

هر جا که روم روی دل آرای تو بینم هر سو نگرم قامت رعنای تو بینم
در شمع و گل و بلبل و پروانه و گلزار مهر و مه و اختر، رخ زیبای تو بینم
مهر تو نه مهری است که از دل بتوان برد من خلق جهان عاشق و شیدای تو بینم

دوباره فصل رویشی دیگر دوباره بهار دیگری و سال دیگرفرارسید و من ماندم سیاهی گناهان کرده ام

 برای در آغوش کشیدن بال گشوده ام اما نمی دانم وقت پرواز است یا نه اما خوب می بینم دست شیطان را دست همان شیطان قسم خورده ام را

گفت مرا تا روزى كه [مردم] برانگیخته خواهند شد مهلت ده (۱۴)

 

قَالَ أَنظِرْنِی إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ ﴿۱۴﴾

فرمود تو از مهلت‏یافتگانى (۱۵)

 

قَالَ إِنَّكَ مِنَ المُنظَرِینَ ﴿۱۵﴾

گفت پس به سبب آنكه مرا به بیراهه افكندى من هم براى [فریفتن] آنان حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست (۱۶)

 

قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِیمَ ﴿۱۶﴾

و می ترسم از روزی که که گویی

اقْرَأْ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیْكَ حَسِیبًا ﴿14﴾

نامه‏ات را بخوان كافى است كه امروز خودت حسابرس خود باشى (14)

چه بگویم بگویم که ضعیفم بگویم که اسیر دنیا می شوم بگویم که نمی توانم اما باید ادامه دهم باید بجنگم و...

سال بیداری بود توبیدار کردی هرآنکه خفته بود و دوباره من ماندم خدای خودم خدای تنهایی هایم خدایی که غیر از او کسی را ندارم  تنهای تنها، مثل سالهای پیش، باز مرا خواندی و باید خداحافظ گفت غیر تو همه کس وهمه چیزرا در سال بیداری

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا
 

 

 

 

خدایا شرمنده ام

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بندهخدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدابنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بندهخدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را نداردشاید توبه کرد

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

 

 

 

 

 

 

خدایا از زمینت خسته ام

 

پروردگارا ای همه نور وهمه پاکی ببین این دستهای سست و بی توانم را ببین این اشک های گرمم را ... سینه ی سرد و صورت برخاکم را، روزهای سخت وشب های بلندم را ببین چه میکشم از درد فراق ،ببین که چگونه صدایت میزنم ببین که چگونه التماست می کنم...خداوندا تنم تحمل سرمای زمینت را ندارد و دستانم توان پاک کردن خاک از چشم را.
الهی به دستهایم قدرتی بده که پاهایم را یاری کنند و از جا برخیزم. برخیزم تا دوباره برخاکت بیفتم

ای مهربان ترین مهربانان آخر چرا مرا به این زمنینت رانده ای مگر گناه آدم وحوا سهم من هم هست ؟ مگر گناهم چه بود که مرا رانده ای چگونه راه به سویت یابم ای خالق من ؟

من گله دارم ودرد

ای خالق آسمانها از دست شیطان به تو پناه می برم نجاتم ده ٬... یاریم کن و به پاهایم توان ایستادن بده٬ خودم به راه خواهم افتاد.

پروردگارا پناهم ده که به زانو درآمدم و با دو زانو بر روی خاک حرکت میکنم...

مهربانا سینه ام دریای خون است و محتاج مرهم نیک میدانم مرا می آزمایی ....

اما نمی خواهم! نمی توانم! نمی خواهم دوباره روسیاه شوم

بزرگوارا شانه هایم خسته است ،  خسته از درد های زمین دستهایم کم طاقت و کمرم شکسته... از هر روز بیتشر محتاج لطفت هستم...

خداوندا ناله هایم ضجه شد و ضجه هایم فریاد ٬ گلویم از بس فریاد کشیدم دیگر نای فریاد کشیدن ندارد.

ای نهایت خوبی ها ... مدتهاست چشم به راه خوبی ات هستم ... چشمانم کم سو شد و اشکهایم چشمانم را تار کرده ٬ چشم به راه مرهمت هستم.

عزیزا این بنده کم طاقتت را ببخش که بیش از این طاقت محنت ندارد

فال حافظ شب یلدای من

 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست     منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری             سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب     خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی           سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند         با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی         بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش     غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز     ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود             آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست       زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست     ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است    در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند : خواستن توانستن است" ...
می گویند: تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد

 ولی من نا امید نیستم چون همه امیدم همه وجودم همه کسم خدای من است،
باز هم می گویم: من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...
معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا دردی!که درمانش تو باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشا راهی! که پایانش تو باشی

 

خوشا چشمی!که رخسار تو بیند

خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی

 

خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی

خوشا جانی! که جانانش تو باشی

 

خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

 

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

!

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

در آن خانه که مهمانش تو باشی

 

گل و گلزار خوش آید کسی را

که گلزار و گلستانش تو باشی

 

چه باک آید ز کس؟ آن را که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

 

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید

دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

سالهاست که این دل می سوزد

ای مهربان ترین مهربانان

ای سرچشمه همه خوبی ها،

ای اول اولین،

 قسمت می دهم قسمت می دهم به عظمتت و ذات مقدس و پاکت، کمکم کن! هدایتم کن نگذار تا در جهنم زمین، زمین گیر و گم شوم 

می دانم وشرمسارم!

 می دانم نامه اعمالم سیاه است سیاه تر از آنچه برای خود متصور بودم سیاهتر ازآن که  خجالت میکشم در درگاهت حاضر شوم اما می دانی فقط تو را دارم کجا بروم به کجا پناه برم مگر مهرباتر از توهم کسی هست؟؟

مگر بخشنده تر از تو هم کسی هست؟

 بگذار اشک بریزم بگذار چنان بگریم تا دیدگان گناهکارم سفید شوند بگذار تا  چنان بنالم که آسمان نیز گریه کند 

آخر چرا ؟چرا اینگونه گستاخ بودم ؟

با الها مرا دریاب

دریاب چون اگر امید رحمتت نبود ....

یا نصیر

کمکم کن تنها تو می دانی چگونه این دل می سوزد

سالهاست که  این دل می سوزد اما این سوز سوز دیگریست سوزهای آخر است یا نمی دانم اول اما جور دیگریست 

خودت شاهد هستی  عمریست تنها تورا خوانده ام وبازتنها تورا می خوانم واز تو یاری می جویم یا رب العالمین 

می سوزم و اشک می ریزم تا مرا ببخشی و نجاتم دهی

می دانم لیاقت ندارم  به رحمانیتت می دانم اما چه کنم مگر غیر تو کسی را دارم ؟ مگر امید دیگری دارم ؟گستاخیم را با بزرگیت ببخش

ای همه وجودمن میدانم میدانم که

  وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى

 اما نمی توانم ای رئوف تو نزدیکتر از رگ گردن به منی و می دانی کمکم کن

 وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَى

یا الله یا الله  یا الله

 

چشمانم را از من مگیر...

 

تنها نشسته ام.... خدای من !....آنقدر خسته ام که تنها تو میدانی !...می دانی ؟!!.....یقین دارم که از عمق تنهاییم آگاهی....

با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.

 

ای دل چنان بنال که ...



 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

 

همه گناه من

همه گناه من این است که کلبه ی درویشانه کوچکی می خواهم

که پر از بوی خدا باشد!

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا

    به تجمل بنشیند به جلالت برود

 

 

گریه

 

گریه تجلی آن اشتیاق بی‌انتهایی است که روح را به دیار جاودانگی و لقای خداوند پیوند می‌دهد و اشک، آب رحمتی است که همه‌ی تیرگی‌ها را از سینه می‌شوید و دل را به عین صفا، که فطرت توحیدی عالم باشد، اتصال می‌بخشد

گفتم نگریستی ...نباید نگریست

 

 

یک چشم من از فراق جانانه گریست

  چشم دگرم حسود بود و نگریست

   چون وقت وصال شد من او را بستم

    گفتم نگریستی ...نباید نگریست

حکایت


گویند در بنى اسرائیل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصیت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زیانى و كیفرى ندیده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار باید كیفر بیند ، پس چرا ما را كیفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرماید كه ما تو را عذاب‏ هاى بسیار كرده ‏ایم و تو خود نمى ‏دانى ! آیا تو را از شیرینى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ایم ؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ایم ؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى ؟

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمود غلامی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • راز درد آدمی چیست؟






نویسندگان

محمود غلامی دل مجنون